شهر من کاشان

نه تو می مانی و نه اندوه

نه تو می مانی
نه اندوه
و نه ، هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود ، قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم ، خواهد رفت
آن چنانی که فقط ،خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه
نه
آیینه به تو ، خیره شده است
تو اگر خنده کنی ، او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا ، همه ای کاش ای کاش
ظرف این لحظه ، ولیکن خالی است
ساحت سینه ، پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید ، در این سینه بر او باز مکن
تا خدا ، یک رگ گردن باقی است
تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ

صدای پای آب

اهل كاشانم.
روزگارم بد نیست‌.

تكه نانی دارم ، خرده هوشی‌، سر سوزن ذوقی‌.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت‌.
دوستانی ، بهتر از آب روان‌.
و خدایی كه در این نزدیكی است‌:
لای این شب بوها، پای آن كاج بلند.
روی آگاهی آب‌، روی قانون گیاه‌.
من مسلمانم‌.
قبله ام یك گل سرخ‌.
جانمازم چشمه‌، مهرم نور.
دشت سجاده من‌.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم‌.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف‌.
سنگ از پشت نمازم پیداست‌:
همه ذرات نمازم متبلور شده است‌.
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی«تكبیره الاحرام» علف می خوانم‌،
پی «قد قامت» موج‌.
كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زیر اقاقی هاست‌.
كعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود
شهر به شهر.
«حجر الاسو » من روشنی باغچه است‌.
اهل كاشانم‌.
پیشه ام نقاشی است‌:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.

چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است‌.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است‌.
اهل كاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاك " سیلك " .
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف‌،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است‌.
پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟

من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟
پدرم نقاشی می كرد.
تار هم می ساخت‌، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت‌.
باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه‌،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه كال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب‌.
آب بی فلسفه می خوردم‌.
توت بی دانش می چیدم‌.
تا اناری تركی برمیداشت‌، دست فواره خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت‌.
گاه تنهایی‌، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت‌.

فكر ،بازی می كرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یك بارش عید، یك چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسك بود،
یك بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.
طفل ، پاورچین پاورچین‌، دور شد كم كم در كوچه
سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبك بیرون
دلم از غربت سنجاقك پر.
من به مهمانی دنیا رفتم‌:
من به دشت اندوه‌،
من به باغ عرفان‌،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم‌.

رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هوای خنك استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم‌.
من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق‌.
رفتم‌، رفتم تا زن‌،
تا چراغ لذت‌،
تا سكوت خواهش‌،
تا صدای پر تنهایی‌.
چیزهایی دیدم در روی زمین‌:
كودكی دیم‌، ماه را بو می كرد.
قفسی بی در دیدم كه در آن‌، روشنی پرپر می زد.
نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت‌.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوفت‌.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود،
كاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم‌، در به در می رفت آواز چكاوك می خواست

و سپوری كه به یك پوسته خربزه می برد نماز.
بره ای دیدم ، بادبادك می خورد.
من الاغی دیدم‌، ینجه را می فهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب‌، به گل سوسن می گفت: «شما»
من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
كاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه‌،
مسجدی دور از آب‌.
سر بالین فقیهی نومید، كوزه ای دیدم لبریز سوال‌.
قاطری دیدم بارش«انشا»
اشتری دیدم بارش سبد خالی« پند و امثال.»

عارفی دیدم بارش «تننا ها یا هو.»
من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .
من قطاری دیدم‌، كه سیاست می برد ( و چه خالی می رفت‌.)
من قطاری دیدم‌، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی‌، كه در آن اوج هزاران پایی
خاك از شیشه آن پیدا بود:
كاكل پوپك ،
خال های پر پروانه‌،
عكس غوكی در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهایی‌.
خواهش روشن یك گنجشك‌، وقتی از روی چناری به زمین
می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسك با صبح‌.
پله هایی كه به گلخانه شهوت می رفت‌.

پله هایی كه به سردابه الكل می رفت‌.
پله هایی كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك ریاضی حیات‌،
پله هایی كه به بام اشراق‌،
پله هایی كه به سكوی تجلی می رفت‌.
مادرم آن پایین
استكان ها را در خاطره شط می شست‌.
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ‌.
سقف بی كفتر صدها اتوبوس‌.
گل فروشی گل هایش را می كرد حراج‌.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست‌.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
كودكی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف
می كرد.

و بزی از «خزر» نقشه جغرافی ، آب می خورد.
بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب‌.
چرخ یك گاری در حسرت واماندن اسب‌،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ‌.
عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.
كلمه پیدا بود.
آب پیدا بود ، عكس اشیا در آب‌.
سایه گاه خنك یاخته ها در تف خون‌.
سمت مرطوب حیات‌.
شرق اندوه نهاد بشری‌.
فصل ول گردی در كوچه زن‌.

بوی تنهایی در كوچه فصل‌.
دست تابستان یك بادبزن پیدا بود.
سفر دانه به گل .
سفر پیچك این خانه به آن خانه‌.
سفر ماه به حوض‌.
فوران گل حسرت از خاك‌.
ریزش تاك جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب‌.
پرش شادی از خندق مرگ‌.
گذر حادثه از پشت كلام‌.
جنگ یك روزنه با خواهش نور.
جنگ یك پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یك آواز.

جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یك زنبیل‌.
جنگ خونین انار و دندان‌.
جنگ «نازی» ها با ساقه ناز.
جنگ طوطی و فصاحت با هم‌.
جنگ پیشانی با سردی مهر.
حمله كاشی مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون‌.
حمله لشگر پروانه به برنامه ' دفع آفات ' .
حمله دسته سنجاقك‌، به صف كارگر ' لوله كشی ' .
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی‌.
حمله واژه به فك شاعر.
فتح یك قرن به دست یك شعر.
فتح یك باغ به دست یك سار.
فتح یك كوچه به دست دو سلام‌.

فتح یك شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی‌.
فتح یك عید به دست دو عروسك ، یك توپ‌.
قتل یك جغجغه روی تشك بعد از ظهر.
قتل یك قصه سر كوچه خواب .
قتل یك غصه به دستور سرود.
قتل یك مهتاب به فرمان نیون‌.
قتل یك بید به دست «دولت.»
قتل یك شاعر افسرده به دست گل یخ‌.
همه روی زمین پیدا بود:
نظم در كوچه یونان می رفت‌.
جغد در «باغ معلق» می خواند.
باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور
می راند.
روی دریاچه آرام «نگین» ، قایقی گل می برد.

در بنارس سر هر كرچه چراغی ابدی روشن بود.
مردمان را دیدم‌.
شهرها را دیدم‌.
دشت ها را، كوه ها را دیدم‌.
آب را دیدم ، خاك را دیدم‌.
نور و ظلمت را دیدم‌.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم‌.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم‌.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم‌.
اهل كاشانم‌، اما

شهر من كاشان نیست‌.
شهر من گم شده است‌.
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام‌.
من در این خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم‌.
من صدای نفس باغچه را می شنوم‌.
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت‌،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی‌.
و صدای پاك ، پوست انداختن مبهم عشق‌،
متراكم شدن ذوق پریدن در بال
و ترك خوردن خودداری روح‌.
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ‌،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدینه‌،

جریان گل میخك در فكر،
شیهه پاك حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای ، كفش ایمان را در كوچه شوق‌.
و صدای باران را، روی پلك تر عشق‌،
روی موسیقی غمناك بلوغ‌،
روی آواز انارستان ها.
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب‌،
پاره پاره شدن كاغذ زیبایی‌،
پر و خالی شدن كاسه غربت از باد.
من به آغاز زمین نزدیكم‌.
نبض گل ها را می گیرم‌.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب‌، عادت سبز درخت‌.
روح من در جهت تازه اشیا جاری است .

روح من كم سال است‌.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
روح من بیكار است‌:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی ، مثل یك سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن‌.
من ندیدم بیدی‌، سایه اش را بفروشد به زمین‌.
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ‌.
هر كجا برگی هست ، شور من می شكفد.
بوته خشخاشی‌، شست و شو داده مرا در سیلان بودن‌.
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم‌.
مثل یك گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن‌.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم‌.
مثل یك میكده در مرز كسالت هستم‌.

مثل یك ساختمان لب دریا نگرانم به كشش های بلند ابدی‌.
تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تكثیر.
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یك بوته بابونه‌.
من به یك آینه‌، یك بستگی پاك قناعت دارم‌.
من نمی خندم اگر بادكنك می تركد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف كند.
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم‌،
رنگ های شكم هوبره را ، اثر پای بز كوهی را.
خوب می دانم ریواس كجا می روید،
سار كی می آید، كبك كی می خواند، باز كی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زیر دندان هم آغوشی‌.
زندگی رسم خوشایندی است‌.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ‌،
پرشی دارد اندازه عشق‌.
زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه عادت از یاد من و تو
برود.
زندگی جذبه دستی است كه می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، كه در دهان گس تابستان است‌.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره‌.
زندگی تجربه شب پره در تاریكی است‌.
زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یك باغچه از شیشه مسدود هواپیماست‌.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهایی «ماه» ، فكر بوییدن گل در كره ای دیگر.
زندگی شستن یك بشقاب است‌.
زندگی یافتن سكه دهشاهی در جوی خیابان است‌.

زندگی «مجذور» آینه است‌.
زندگی گل به «توان» ابدیت‌،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی « هندسه» ساده و یكسان نفسهاست‌.
هر كجا هستم ، باشم‌،
آسمان مال من است‌.
پنجره‌، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است‌.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟
من نمی دانم
كه چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر
زیباست‌.
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست‌.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست‌، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست‌.
زیر باران باید رفت‌.
فكر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت‌.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست‌.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی كرد.
زیر باران باید چیز نوشت‌، حرف زد، نیلوفر كاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی كردن در حوضچه «اكنون» است‌.
رخت ها را بكنیم‌:

آب در یك قدمی است‌.
روشنی را بچشیم‌.
شب یك دهكده را وزن كنیم‌، خواب یك آهو را.
گرمی لانه لكلك را ادراك كنیم‌.
روی قانون چمن پا نگذاریم‌.
در موستان گره ذایقه را باز كنیم‌.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم كه شب چیز بدی است‌.
و نگوییم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ‌.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.
صبح ها نان و پنیرك بخوریم‌.
و بكاریم نهالی سر هر پیچ كلام‌.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سكوت‌.

و نخوانیم كتابی كه در آن باد نمی آید
و كتابی كه در آن پوست شبنم تر نیست
و كتابی كه در آن یاخته ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون‌.
و بدانیم اگر كرم نبود ، زندگی چیزی كم داشت‌.
و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت‌.
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت‌.
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون
می شد.
و بدانیم كه پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه
دریاها.
و نپرسیم كجاییم‌،
بو كنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم كه فواره اقبال كجاست‌.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است‌.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی‌، چه شبی داشته اند.


پشت سر نیست فضایی زنده‌.
پشت سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است‌.
پشت سر روی همه فرفره ها خاك نشسته است‌.
پشت سر خستگی تاریخ است‌.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون می ریزد.
لب دریا برویم‌،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب‌.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس كنیم‌.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین‌،
می رسد دست به سقف ملكوت‌.
دیده ام‌، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی كه به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است‌.
گاه در بستر بیماری من‌، حجم گل چند برابر شده است‌.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس‌.)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان كبوتر نیست‌.
مرگ وارونه یك زنجره نیست‌.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است‌.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان‌.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است‌.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودكا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم


ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است‌.)
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر كه از پشت چپر های
صدا می شنویم‌.
پرده را برداریم :
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم‌.

ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت‌.
كار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ ،
كار ما شاید این است
كه در «افسون» گل سرخ شناور باشیم‌.
پشت دانایی اردو بزنیم‌.
دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم‌.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم‌.
هیجان ها را پرواز دهیم‌.
روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم‌.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای " هستی " .
ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم‌.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم‌.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه‌، از تابستان‌.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم‌.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم‌.
كار ما شاید این است

كه میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم‌. 

واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند ، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.
روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی ، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگرمی آیید
نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.

من به میهمانی دنیا رفتم

من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله ی مذهب بالا.
تا ته کوچه ی شک ،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی.
.
.
روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است .
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
روح من بی کار است:
قطره های باران را ، درز آجر ها را ، می شمارد.
روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
.
.
من به سیبی خوشنودم
به بوییدن یک بوته ی بابونه:)
من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم...
.
.
زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است...
زندگی مجذور آینه است.
.
.
:)
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت..
فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد.
دوست را زیر باران باید دید:)
عشق را زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت...
.....
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است...

صدا کن مرا صدای تو خوب است

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید


زندگی رفتن و راهی شدن است

من و تو دیر زمانی است که خوب می دانیم
چشمه آرزو های من و تو جاری است
ابرهای دلمان پربارند
کوه های ذهن و اندیشه ما پا برجا
دشت های دلمان سبز و پر از چلچله ها
روز ما گرم و شب از قصه دیرین لبریز
من و تو می دانیم
زندگی در گذر است
همچو آواز قناری در باغ
من و تو می دانیم
زندگی آوازی است که به جان ها جاری است
زندگی نغمه سازی است که در دست نوازشگر ما است
زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو
زندگی یک رویا است که تو امروز به آن می نگری
زندگی یک بازی است که تو هر لحظه به آن می خندی
زندگی خواب خوش کودک احساس من است
زندگی بغض دل توست به هنگام سحر
زندگی قطره اشکی است فروریخته بر گونه تو
زندگی آن رازی است که نهفته است به چشم گل سرخ
زندگی حرف نگفته است که تو می شنوی
زندگی یک رویاست که به خوابش بینی
زندگی دست نوازشگر توست
زندگی دلهره و ترس درون دل توست
زندگی امیدی است که تو در نگاه من می جویی
زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو
زندگی این همه است
من و تو می دانیم
زندگی یک سفر است
زندگی جاده و راهی است به آن سوی خیال
زندگی تصویری است که به آئینه دل می بینی
زندگی رویایی است که تو نادیده به آن می نگری
زندگی یک نفس است که تو با میل به جانت بکشی
زندگی منظره است، باران است
زندگی برف سپیدی است که بر روح تو بنشسته به شب
زندگی چرخش یک قاصدک است
زندگی یک رد پایی است که بر جاده خاکی فرو افتادست
زندگی بوی خوش نسترن است
بوی یاسی است که گل کرده به دیوار نگاه من و تو
زندگی خاطره است
زندگی دیروز است
زندگی امروز است
زندگی آن شعری است که عزیزی نوشته است برای من و تو
زندگی تابلو عکسی است به دیوار اتاق
زندگی خنده یک شاه پرک است بر گل ناز
زندگی رقص دل انگیز خطوط لب توست
زندگی یک حرف است، یک کلمه
زندگی شیرین است
زندگی تلخی نیست
تلخی زندگی ما همچو شهد شیرین است
من و تو می دانیم
زندگی آغازی است که به پایان راهی است
زندگی آمدن و بودن و جاری شدن است
زندگی رفتن خاموش به یک تنهایی است
من و تو می دانیم
زندگی آمدن است
زندگی بودن و جاری شدن است
زندگی رفتن و از بودن خود دور شدن است
زندگی شیرین است
زندگی نورانی است
زندگی هلهله و مستی و شور
زندگی این همه است
من و تو می دانیم
زندگی گرچه گهی زیبا نیست
یا که تلخ است و دگر گیرا نیست
رسم این قصه همین است و همه می دانیم
که نه پایدار غم است و نه که شاد می مانیم
زندگی شاد اگر هست و یا غمناک است
نغمه و ترانه و آواز است
بانگ نای باشد اگر یا که آواز قناری به دشت
زندگی زیبا است
من و تو می دانیم
اشک و لبخند همه زندگی است
ناله و آه و فغان زندگی است
آمدن زندگی است
بودن و ماندن و دیدن همه یک زندگی است
رفتن و نیست شدن زندگی است
این همه زندگی است
من و تو می دانیم
زندگی، زندگی است...

در گلستانه؛

دشت‌هایی چه فراخ!
کوه‌هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها
غفلت پاکی بود که صدایم می‌زد

پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می‌زد؟

سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه‌زاری سر راه.

بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ
و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟

هیچ، می‌چرخد گاوی در کرت
ظهر تابستان است.
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.

سایه‌هایی بی لک،
گوشه‌ی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.

زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.

آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است، که مرا می‌خواند..

قایقی خواهم ساخت؛

قایقی خواهم ساخت، 
خواهم انداخت به آب. 
دور خواهم شد از این خاک غریب 
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه‌ی عشق 
قهرمانان را بیدار کند. 

قایق از تور تهی 
و دل از آرزوی مروارید، 
همچنان خواهم راند. 
نه به آبی‌ها دل خواهم بست 
نه به دریا – پریانی که سر از آب بدر می‌آرند 
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران 
می‌فشانند فسون از سر گیسو‌هاشان. 

همچنان خواهم راند. 
همچنان خواهم خواند: 
«دور باید شد، دور. 
مرد آن شهر اساطیر نداشت. 
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه‌ی انگور نبود. 
هیچ آیینه‌ی تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد. 
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود. 
دور باید شد، دور. 
شب سرودش را خواند، نوبت پنجره‌هاست.» 

همچنان خواهم خواند. 
همچنان خواهم راند. 

پشت دریاها شهری است 
که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است. 
بام‌ها جای کبوترهایی است، که به فواره‌ی هوش بشری می‌نگرند. 
دست هر کودک ده ساله‌ی شهر، شاخه‌ی معرفتی است. 
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند 
که به یک شعله، به یک خواب لطیف. 
خاک موسیقی احساس تو را می‌شنود 
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد. 

پشت دریاها شهری است 
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است. 

شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند. 

پشت دریاها شهری است! 
قایقی باید ساخت.